مرضیه شمسدرپستهای ویرگول·۱۸ ساعت پیشسوگ در حیاط بهارنارنجپرتقالِ رسیده از روی درخت افتاد. جهان از حرکت ایستاد و یک نفر از شمارش آدمهای دنیا کم شد. همیشه میگفت اگر رفتم رفتنم را با اشک بدرقه نکنی…
مآدام ایکس·۱ روز پیشاسمش را نبر.نوشتههای قبلیام منتشر نشدند. انگار نوشتن از امید هم دیگر سیاسی شده است؛ درماندگی، خشم، استیصال و تلاش برای چنگ زدن به آخرین ریسمان نیز سی…
Charlotte·۳ روز پیشخاک گلگونایران..ای وطن سه رنگم که حالا،سرخیت برافراشته تر شده؛آسمان نیلگونت حالا گلگون شده استو خورشیدِ غروبت غمگین تر؛ابرهای گره خورده ات، غمت را ف…
مسافر لحظه ها·۳ روز پیشتا کسی تنها نمیرد(داستان)متهم با زنجیرهای سنگین در دست ها و پاها و گردنش به سختی راه می رفت. در نگاهش هیچ چیز نبود. حتی ترس یا ناامیدی. موهای صاف و سیاهش صورتش را پ…
Ivy·۴ روز پیشآرزوی خاطره!این روزا بیشتر اینو باخودم تکرار میکنم :کاش این روزها خاطره بشن!...و خب من الان باید چیکار کنم وقتی نمیخوام این پستم ۳۰۰ کاراکتر باشه ؟!شای…
فاطمه صاد·۴ روز پیشزندگی در شهرِ مُردهما با صدای انفجارهای دور و نزدیک به خواب میرویم و از خواب برمیخیزیم.
naghmeh_pr·۴ روز پیشآتشبس با خداوندنقش فرشحدود ۴۰ روز پیش، آزمندی بیانتهای بشر، جنگی را آغاز کرد که هیچکدام از آغازگرانش نیازمند نبودند. خانه، پول، غذا و هر آنچه که یک می…